|
روزای گرم و آفتابی....شبای مهتابی...با اینکه میدونی آخرش هیچی نمیشه....و دوباره تنها میشی...اما باز آهنربا کار دستت میده.....خواهش میکنم سعی کن بفهمی.....میدونم سعی میکنی در بری....پنهان بشی....یه سریا درگیر زندگین...یه سریا زندگیشون درگیری.....همه مشغولن.....فقط ماییم که چون فک میکنیم متعلق به اینجا نیستیم....خودمونو درگیر نمیکنیمو واسه خودمون دل خجسته ای داریم....تو این هیرو ویر موبایل هم خراب بشه دیگه.......دلم یه فضای تازه فردا با چن نفر قرار دارم که شاید دوباره یه خورده حالم بیاد سرجاش.....یه سری رفقای قدیمی....چقد اونموقع ها خوش بودم....از سر و کول همشون که از من بزرگتر بودن بالا میرفتم....همیشه بهم میخندیدن...به تنهایی واسه خودم پت و مت بودم....اما الان میخوام به عنوان یه آدم بزرگ ظاهر بشم....نمیدونم چطوری باید باهاشون روبه رو بشم....حتما" فک میکنن من هنوزم اونقد شادم....دنیا چه زود عوض میشه...
دیروز اومدم....اونجا تو بی خبری بودم...فک میکردم همش یه سری دعواست....صحنه مرگ اون....منقلبم کرد....فقط اشک میریختم....حتی نتونستم بخوابک دیگه.....همش جلو چشمم بود....چقد آدمای بد زیادن....اینجا دستو بالم بستس نمیتونم پرواز کنم.....یه پرواز درست حسابی....من نمیترسم....دارم کرخ میشم....کسی اونجا نیست....هیچکس صدامو نمیشنوه....من دردتو احساس کردم....هیچ دردی نیست که بگیری.....دور دستا یکی داره پرواز میکنه....لبامون حرکت میکنه اما نمیشنون چی میگیم.....مثل بازیای بچگیامون که یکی باید شلیک میکرد....فصل ها زمان رو تغییر میدن...و اونا همیشه این بازیو بردن.... پرواز واسه آزادی.....
همیشه...یه راهی هست....که آدم بتونه در بره.......همیشه یه راهی هست که آدم بتونه نباشه.....اینجا خیلی تنهایی هست...اینجا خیلی غم هست....ایکاش یکم دیده میشدم....همه الکی دلشون تنگ میشه...من نمیخوام اینجا باشم....امروز بزرگ بود....خیلی بزرگ بود...به امید پیروزی مرد سبز.....میخوام یه ذره حرف بزنم...یه ذره درد دل کنم...اهوی با توام....تو که میبینی و به روت نمیاری....این آدمه تا کی اینجا باید بپوسه...بغض گلومو گرفته...نمیتونم بنویسم دیگه....لعنت به من و این زندگی نکبتی....احساس احمق بودن میکنم.....
احساس میکنم که میشناسمت...نمیدونم از کجا و چطوری....میدونم بهت احتیاج دارم...نمیدونم چجوری...تو سعی میکنی ببینی...من نمیخوام بری....دستمو بگیر...میرم بالا جایی که احساس میشه...شهر سبز شده....من نیاز به دیدن دارم...الان دارم ترکت میکنم...سعی کن بفهمی...من میدونم سعی میکنی که احساس کنی.....زندگی داره یبار دیگه امتحان میکنه.....فاجعه طبیعت....من سعی کردم که.....در تمامیت غرق شدن....خاطراتم یخ زده.....شاید یه چیزایی یادم بیاد....زمان برای تغییر دادن شاید درد رو از بین ببره....من میخوام سرنوشتو تغییر بدم...تو در تاریکی آشکار شدی....تو در درد اومدی....مثل اینکه نباید هیچوقت جایی باشم که بهش تعلق دارم....سکوت هیچوقت نمیره...باید حرف زد....از من متنفر نباش...من مثل تو متفاوت نیستم....از دنیای مجازی خودت بیرون بیا...من نمیخوام برم...از من متنفر نباش...خسته شدم....
داره امسال تموم میشه....مسخره ست حالم از هر چی رسمه به هم میخوره....دلم میخواد برم یه جای خلوت....بعد ۲ هفته....دلم میخواد از اینجا برم....هیچ دلخوشی ندارم که بخوام به خاطرش بمونم....میرم...و هیچکس هم دلش برام تنگ نمیشه....
تا حالا شده با یه عالمه آدم زندگی کنی مث کمپ...بعد دلت براشون تنگ بشه یه عالمه....تا حالا شده یکیا تو همین کمپ بعد از رفتن دیگه وقتی ببیننت بهت حتی سلام ندن...چرا؟......چون خودت هم نمیدونی...و حتی جرئت پرسیدن اینکه چرا اینجوری شد هم نداشته باشی....تا حالا شده خانه بدوش بشی....از اینور به اونور....بعد آخرش بدونی جداییه بعد آخرش یه سلام دوباره یا خداحافظ واسه همیشه....دلم گرفته از آدمای دوروبرم.....وقتی حتی تو وبلاگت هیچکس به حرفت گوش نده.....همه با جفتشونن.....همیشه یه عالمه آدم...بعد یهو خالی میشه دورت...تو دلت برای اون تنگ میشه...اما اونا تورو اصلا" یادشون رفته....دلم میگیره.... کالفیلد تو پاریس واقعی زندگی میکنه....اونجا هیشکی نمیشناسدش....بعد من اینجا نشستم...اینجا که خالیه.....
میون این همه آدم یه وقتی گیر میوفتی تمام زندگیت اجاره ای باشه..... کالفیلد رفت....رفت فرانسه....خوش به حالش......هر روز قبل از اینکه از در خونه بیرون بام تو آینه خودمو نگاه میکنم نه به خاطر اینکه بگم خوشگلم.....به این خاطر که بگم من کیم.....خیلی وقته دلم برای خودم تنگ شده.....دلم برای شیطنتام....چقدر عوض شدم..... یادمه یه فیلمی دیده بودم اسمش بود لبه ی تاریکی...دختره خودشو پرت کرد جلو باباش....در صورتی که هدف اصلی خود دختره بود......این مدت هدف اصلی من بودم.....
از بچگی دلم برای گیشا ها میسوخت.....تو هم میسوزی؟!!!! پس یادت رفته چطور سوزوندی..... از پله ها بالا میرم...یه چیزایی تو راه هست...از بود ها و بودن ها حرف میزنیم......من نه....من کنترلم رو از دست نمیدم..... مردی که دنیا رو فروخت..... در دنیای من مرد.....آزادی بیشتر....قلب شکسته......دوشنبه میخوام موهامو صاف کنم......گفته باید نوک موهاتو بزنم چون بدجور دمج شده.....نذاشت برم مطلبمو بدم به دامون.....خوشم نمیاد بری پیشش......هی میل میرنه.....بهت فحش میدم....ناراحتی از دستم....دارم ساز ۲ میلیونی میخرم.....خوش بحالت....مدت هاست برای کالفیلد شعر نخوندم.....میترا تل ساعت ۹ شب سره کاره.....بیا پایین...رفتم...گریه میکرد..... میخوان به زور شوهرش بدن...عصبانی شدم...گریه کرد...آرومش کردم...گریه کرد....گریه کردم....گریه نکرد.....تو میدونی چم شده؟!!!! از تمام کسانی که در مراسم درگذشت پدر بزرگم لطف کردند و چه اس م اسی چه حضوری شرکت کردند کمال تشکر را دارم....
چقدر نبودم......خیلی داغون بودم.....تو اردبیل.....حتی یه کافی نت هم نمیتونستم برم.....از این یه ماه فقط معده درد و افسردگی واسم موند..........
آوای بین خواب و بیداری رنگش پریده بود تو خواب حرف میزد فریاد فریاد.از خواب پرید:من هیچی نمیدونم. هنوز کابوس میدید.هوا روشن شده بود.یه هفته ای میشد که از دیدارش با بهروز گذشته بود از وقتی بهروز رو دیده بود کابوس هاش دوباره شروع شده بود.چقدر دورو برش شلوغ بود.به اطرافش نگا کرد.نور آفتاب آزارش میداد.پاشد پرده رو کشید.وسط اون همه شلوغی یهو یه چیز توجهش رو جلب کرد.یه شماره.این شماره ی کی بود.چرا یادش نمیومد.وای...کی شماره بهروز رو گرفته بود؟شماره رو گذاشت رو میز تلفن حالا مجبور بود بهش زنگ بزنه.چرا این شماره لعنتیو گرفته بود.بهروز یه خاطره بود مال سالها پیش.چرا دوباره؟ یعنی سرنوشت اونا این بوده.چقدر احساس میکرد خودش و بهروز و همه پیر شدن.با خودش گفت بهتره زنگ بزنه.یه هفته گذشته. شماره رو گرفت.رو پیغام گیر بود:سلام فعلا" نمیتونم....الو.... -الو...سلام.شیدختم. -سلام خوبی خیلی منتظر زنگت بودم چرا انقدر دیر. دلش نمیخواست به این سوال جواب بده پس گفت خوبم و زنگ زدم حالتو بپرسم. خوب بود و دعوتش کرد به ناهار تو خونه خودش. وقتی گوشیو گذاشت ور سرزنش گرش گفت چرا قبول کردی؟اه این ذهنه درگیر منو ول نمیکنه.خوب تا ظهر وقت زیاد بود تا کاراشو بکنه در کمد رو باز کرد.لباسارو ریخت بیرون نمیدونس کدوم بهتره همینطور زیر و رو کرد تا لباس خاکستری آستین بلندو ورداشت باز رفت تو رویا آخرین باری که اینو پوشیدتولد خواهر امیر بود.چقدر این لباسو دوس داشت توش راحت بود.همینطور که ورش میداشت روبان خاکستری از لباس لیز خورد افتاد جلو پاش.یعنی این روبانو شب تولد هم زده بود؟ باید میرفت.لباسو پوشیدروبانو از جلو پاش ورداشت.موهاش کوتاه بود نمیتونس ببندتش با این روبان.روبانو رها کرد.فکر دوباره دیدن بهروز اونم چهره به چهره ور سرزنش گرشو بیدار میکرد.نادیده اش گرفت هرچی میخواد بشه.نیم ساعت بعد جلو خونه بهروز بود.یه خونه کوچیک نقلی ولی تمیز وقتی وارد شد همه چی مرتب بود.از خودش خجالت کشید که انقدر شلخته بود.یکم حرفای روز مره زدن.یهو توجهش به یه چیزی رو میز گوشه اتاق که پر عکس بود جلب شد.یه عکس از یه چهره آشنا بهروز نگاهشو دنبال کرد رسید به اونجا سرشو انداخت پایین.پرسید:این...عکس...عکس..یوسفه؟ -آره.اشک تو چشای سبز بهروز جمع شد. -یوسف الان کجاس؟ -داستانش طولا.... -الان میخوام بشنوم. -بعد از اینکه از روسیه خارج شدم رفتم آلمان بهت که گفتم خیلی سرخورده بودم.اونجا یه مدت پیش یوسف بودم.یه بار که واسه خرید رفته بود.ریختن سرش انقدر زدنش نامردای کثافت.فاشیستا...که مرد. انگار آب سردی ریختن رو سرش.با خودش میگفت یوسف مرد.یاد اون روزا افتاد که یوسف همه رو میخنوند سر به سر بقیه میذاشت همه ولی همه دوسش داشتن از بهترین افراد بود.خدایا چرا موهامو کوتاه کردم. اونشب با یاد یوسف و روبان خاکستری تمام شب رو گریه کرد.
|
About
دیر است گالیا....دیگر برای من ترانه دلداگی و فسانگی نخوان Archivesتیر 1388خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
تیوا پرهام |