تبليغاتX
همینه!!!

همینه!!!

فنجان قهوه تا آخر خورده نشده بود و مقداری روی میز ریخته بود.

سوت و کور بود آفتاب زده بود و میز رو رنگ پریده میکرد نسیم خنکی که از پنجره به داخل اومده بود پرده رو به رقص در میاورد

و ساعت روی دیوار ۷ بار نواخت:۱.....۲.....۳.....۴.....۵.....۶.....۷ و تمام.غذایی که روی زمین بود هنوز خراب نشده بود غذا روی روزنامه بود وتیتر روزنامه این بود :عروسی به قصد فرار دامادش را کشت.

تلفن روی میزی بود که چوبش در اثر کهنگی خورده شده بود تلفن روی پیغام گیر بود رینگ....رینگ با سلام لطفا" پیغام بگذارید:الو سلام ......میدونی چند وقته بهم زنگ نزدی....زنده ای .....زنگ بزن دوست دارم و بوق ممتد.

زیر سیگاری کنار فنجون قهوه پر بود اتاق بوی سیگار میداد.

روی زمین افتاده بود موهای فر بلندش روی صورتش بود دستاش متقاطع روی شکمش بود چشماش مسحور کننده بود و زیبا بسته بودند.

عکس بچگیش در فاصله ۲۰ سانتی متری از جسمش روی زمین افتاده بود یه پسر کوچولوی مو فرفری.

یه کاغذ توی دستش بود که روش نوشته شده بود:من آدما رو دوست دارم ولی طاقت با اون ها بودن رو ندارم

چشماشو آروم باز کرد نفس عمیقی کشید کاغذ رو نگاه کرد و لبهند زد: بالا خره تمومش کردم و به سمت ماشین تایپش رفت تا تمومش کنه.

به پیغام تلفن گوش داد و لبخند زد و با خودش گفت منم دوست دارم.

فنجان قهوه پر شده بود و داغ و ساعت روی دیوار اعلام وجود کرد:۱....۲....۳....۴....۵....۶....۷....۸ و تمام

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت16:3توسط پرواز | |