تبليغاتX
همینه!!!

همینه!!!

تو چقدر زیاد منو میشناسی!!!!

خدای من دردسر مال یه ثانیست

همیشه یه چیزی بگو

دقیقا" همون کاری که گفتی میخوام بکنم.

ولی اینجا این منم که تورو نمیشناسم و  این مثل خوره تو روحم رفته دیگه کمیتونم تحمل کنم

همه چی مثل یه خوابه انگار تو خدایی و همه جا من میپایی نمیدونم چی بگم.تو ذهنم رخنه شده

(من تصمیم دارم کشاورزی بخونم محض اطلاع همه)

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت17:48توسط پرواز | |

برای خاطر خدا هم شده یه چیزی بگو

من هنوز دارم تلاش میکنم

چنگ میزنم برای خاطر من هم شده چیزی بگو

میشنوی؟؟؟

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت19:1توسط پرواز | |

به انتظار بارون تو دوره خشکسالی نشین تو داری به انتظار بارون میشینی نتیجش اینه که هر کی هر چی میخواد میگه

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت20:2توسط پرواز |

از اونجا شروع میکنم که با هم توی ایستگاه سر کانال قرار میذاشتیم من همیشه زودتر اونجا و تا از دور میدیدمت نمیذاشتم به ایستگاه برسی میدویدم طرفت و همیشه میفهمیدم شب قبل چقدر گریه کردی ولی به روت نمیاوردم.ازت میخواستم برام داستان گرگ و خر گوش رو میگفتی:

یکی بود یکی نبود...

یه خرگوش کوچولو بود که خیلی شیطون بود که با یه گرگه دوست بود هرچی بقیه حیوونای جنگل بهش میگفتن این دشمنته قبول نمی کرد.....

من خرگوش گوچولو بودم و تو گرگ هیچ وقت نمیخواستم گرگم باشی.حالا خودم داستانو ادامه میدم چون تو هیچوقت تا آخرش نگفتی:

خرگوش کوچولو هر وقت دلش میگرفت میرفت پیشه گرگه دستاشو میذاشت توی دستش دستاش زخمی میشد ولی براش مهم نبود چون اشکای گرگه میشست و میبردش.....خرگوش کوچولو برای گرگه هر کاری میکرد گرگه هم اونو تنها نمیذاشت دوسش داشت تا اینکه....

مثل اینکه دست تقدیر نمیخواد بذاره این داستان تموم شه.

تیوا تو هیچوقت آخرشو برام نگفتی ما هم از هم جدا میشدیم هر کدوم با یه عالمه خاطره میرفتیم خونه.

(راستی من نمیخوام دکتر بشم به خودم قول دادم هیچوقت دکتر نشم)

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت16:55توسط پرواز | |

احساس خوبی ندارم.خون توی رگهام در حال یخ زدنه.صدای پاش داره میاد داره نزدیکتر میشه.خدای من اشک مجال نمیده با آستین بلوزم پاکش میکنم.ای کاش نمی اومد.

-سلام!

-سلام!خوبی؟

-من...آره...آره...تو چطوری؟

-خوبم چطور پیش میره داری نزدیک میشی؟؟؟

نمی دونم فعلا" وسط راهم شاید از اول...

-نه...از اول نه...اینهمه تلاش.اینهمه سختی!تو پیداش کردی.

میدونم میدونم.راستی دیدی نذر کردم.یه دسته از موهامو که بافته بودم نشونش دادم.گرفت تو دستشو گفت:

تموم میشه....غصه نخور...شاید اون روز منم...موهامو ول کرد و موهام تاب خورد تا بالاخره ایستاد.

حالا دیگه هر دوتا مون سکوت کردیم.

خون توی رگهام منجمد شده صدای پاش میاد داره دور میشه.خدای من اشک مجال نمیده.سرازیر میشه.ای کاش نمیرفت

ای کاش همه چی با یه فریاد زدن حل میشد

+نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت19:16توسط پرواز | |