تبليغاتX
همینه!!!

همینه!!!

از کجا باید شروع کرد؟

احساس آزادی تا آخر عمر؟هیچوقت تموم نمیشه....این درد خیلی حقیقیه خیلی.....خیلی حقیقیه.خیلی...

این روزا دستام خالی میشن این روزا فکر میکنم حالت خوبه من خودم نیستم به جای من یه عالمه دروغه خیلی حقیقی...من خیلی سعی کردم..که خوشحال باشم خیلی سعی کردم...احساس آزادی..من میبینم هیچوقت تموم نمیشه من خودم نیستم.....نور مرده  تاریکی پر شده یه خواب بد دیدم من رو آب شناور بودم ولی یه چیزی داشت منو به داخل آب میکشید من میخواستم خودمو نجات بدم ولی نمیذاشت نمیذاشت خیلی حقیقی بود از عهدش بر نیومدم......احساس آزادی میکنم.....

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت0:28توسط پرواز | |

کاش میشد به اندازه یه جو ارزن بود واقعا" بود.هر طوری که میشد.هر طوری که بشه.

تیوا فعلا" نمینویسه.میگه کلمم نمیاد شاید یه جور جنونه که آدم بعد از عقد ۲ تا دوسته خوبش میگیره.یه چیز تو مایه های ای وای من ترشیدم!!!!
این یه فکر واسه قلب های شکستس وای زندگی بزرگتر از تو میفهمی؟و تو من نیستی.تا حالا به فاصله بین چشمات توجه کردی؟من نمیدونم چطوریه.من همیشه تو گوشه ام این منم که زیر نور صحنه ام بزرگ وسط همه ی بازیگرا منم که باید بازیو شروع کنم همه منتظرن....

بذار منتظر باشن...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت22:49توسط پرواز | |

عینک نشونه ی داشتن سواد نیست وگرنه خر تلسکوپ میزد.

فرقی نمیکنه که چی میگم فرقی نمیکنه چطوری انجامش میدم ولی میتونم آن چیزی که اتفاق افتاده رو تغییر بدم.

خوابید بین انگشتام.سردو طولانی.داخل اتاق سرش داد زدم.بیرون روشنه.و خیلی خیلی خیلی سخته که بفهمی چقدر سعی کردم نمیخوام نمیخوام نمیخوام الان حرف بزنم.خیلی خجالت آوره.و ترس........دم رو غنیمت بشمر.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت0:29توسط پرواز | |

دلم میخواد فریاد بزنم میبینی دنیا چطوری شده از اون کسی که انتظار داری حتی بهت زنگ هم نمیزنه نمیدونه مردی یا زنده ای.توی غربت ولت کرده حتی وقتی هم زنگ میزنه یادش رفته ترمت از بهمن شروع میشه میگه اردبیلی؟؟؟؟؟خیلی مسخرس.ولی از کسی که انتظار نداری هر روز بهت زنگ گیزنه حالتو میپرسه آمار تمام مسافرت هاتو داره واست دلسوزی میکنه....باید به کی بگم؟؟؟به کی بگم دیگه دنیا هم روشو ازت برمیگردونه به کی بگم همیشه یاد آدمام ولی منو یادشون رفته به کی بگم صمیمی ترین دوستم حتی نمیدونه زنده ام.همه به فکر خودشونن.فقط میتونم دلمو با خاطرات بچگیم خوش کنم.

Take me down to my boat on the river
I need to go down, I need to come down
Take me back to my boat on the river
And I won't cry out any more
Time stands still as I gaze In her waters
She eases me down, touching me gently
With the waters that flow past my boat on the river
                                   So I won't cry out anymore

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت23:5توسط پرواز | |

دهنش تلخ شده بود.

تلخی رو دوست نداشت حتی اگه شکلات باشه!

+نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت21:6توسط پرواز | |