|
یادم میاد..... وقتی که ترک کردی و من این رویا رو داشتم...پاییز سردی بود...هیچ کس نمیدونه من کیم...نمیدونه من چی میخوام....شاید تو درک کنی....من میدونمتو فکر میکنی که دیگه دوست داشته باشم.....چون خودم گفته بودم...من فرو میرم با شرم....هیچکس نمیدونه چقدر تلاش کردم.....هیچکس نمیدونه در آخر چی میشه...من میدونم که جداییم....ولی من میمونم....میخوام سرزمین های ناشناخته رو کشف کنم...حالم بده...لعنت به این شانس....
تو عشق منو گرفتی.....تو روح منو میخوای....نمیبینی دلم میخواد تو رندگی شریک باشم....چرا نمیتونی ببینی چی میخوام.......احساسات تیز تر از هر چاقو رو نمیبینی؟منو در آغوش بگیر تا بفهمی......من هیچوقت مریم مقدس نخواهم شد(تو مخلوق شبی)مریم مقدس نخواهم شد(تو قربانی این جنگی)(تو به عشق نیاز داری) چرا باید دروغ بگم؟وقتی بیدار بشی میفهمی......من به تو تعلق ندارم.....فقط میخوام اثرشو ببینم.....اینا فقط یه بازیه که باید انجام بشه.....یعنی من انجام میدم....هی من مریم مقدس نیستم(من مخلوق شبم)من مریم مقدس نمیشوم(من قربانی این جنگم)(من به عشق نیاز دارم)
هه چقدر نبودم! یه استراحت.............. قضیه رقص رو فراموش کن....اون موقع دلم رقص میخواست مثه سگ......از همه ی آدمایی که باهام رقصیدن ممنون....از همه ی آدمایی که با هر سازم رقصیدن معذرت.....از اونایی که بی من رقصیدن ولی میدونستن دلم میخواست باهاشون برقصم......چی بگم....حالم خوبه.......دارم سامانتا فکس گوش میدم...تازگی ها از کارایی که دوس دارم لذت نمیبرم....کسی چه میدونه.....
بیا برقصیم.....داشتم نگات میکردم....بیا برقصیم...من میخوام با تو برقصم.....بیا....من رقصو دوس دارم مخصوصا" وقتی میرقصی...من رقص اتریشی دوس دارم بلدی؟؟....بیا یادت بدم...اینطوری....پاهاتو میذاری کنار هم....حالا دست منو بگیر بیا...۱..۲..۳..۱..۲...۳..آفرین بیا حالا چرخ میزنیم تو یه حرکت.... هی کی امشب با من میرقصه؟؟؟
خدایا...... چرا همیشه باید این گریه مجال نده .....مگه من قول ندادم......پس چرا؟چرا بابک این فکر هارو میکنه؟من نمیدونم......تمامشون.......احساس میکنم تو یه گردابم.....هیچکی دور برم نیست.....هیچکی....اگه به خاطر بقیه نبود تا حالا رفته بودم هزار بار رفته بودم و پشت سرم هم نگاه نمیکردم....چقدر احمق بودم.....چقدر پوچ وچقدر....بچه.....با همه الکی احساس صمیمیت میکنم....در صورتی که نیستم....در صورتی میبینمشون ولی من درکشون نمیکنم.....سردمه مثل سگ.....قبلا" وقتی سردم میشد حس بویاییمو از دست میدادم.....نمیدونم الانا چی میشم....خیلی وقته فکر نکردم بهش......پرواز کن....پرواز کن....آخه تو کدوم آسمون؟
دارم فرو میرم...نمیدنم چرا ولی ابرای سیاه بالا سرم همه جا با منن...با من...هر جا که قدم میزنم...اینا همش وقت تلف کردنه...من تقریبا" اون بالا بالا هام...فکر میکنم دارم راه میرم و میخوام لبخند رنگین کمون رو بخرم...ولی آزادن...اونا آزادن....به زندگیه زیبا از بیرون نگاه میکنم...ولی ما نفس میکشیم.....چقدر دلم میخواد تو اقیانوس شنا کنم... شاید....یه روزی....راهم رو پیدا کنم...به خونه....شاید همین فردا.....
|
About
دیر است گالیا....دیگر برای من ترانه دلداگی و فسانگی نخوان Archivesآبان 1388تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
تیوا پرهام |