|
دخترک تو خیابون به یه مردی رسید.....گفت:میتونی کمکم کنی....هوا سرده......مرده رفت نگاه نکرد به پشت سرش...فقط سوت زنان رد شد و به خودش لعنت فرستاد.... میتونی اون زمان رو به خاطر بیاری که زنگها به صدا در اومدن.....من فقط چشمامو برای یه لحظه بستم.....و لحظه ها محو شدن.... وقتی اینجا بودی.....خیلی قبلها....نمیتونستم تو چشات نگاه کنم.....شناور بودی مثل یه پر.....آرزو میکردم که خاص بودم....... زنگها صدای بدی داشتن....
چرا همیشه اون چیزایی که دوس نداریم زودتر اتفاق می افتن و برای چیزایی که دوس داریم باید صبر کنیم.....مثل خوردن شکلات که چون خوشمز ه اس برای بدن ضرر داره......یعنی چیزایی که دوس داریم برامون ضرر داره......چیه میخوای دیوونم کنی......خب راست میگم.....ولش کن بیا راجع به چیزای خوب حرف بزنیم.....البته اینجا منظور از حرفای قشنگ و خوب دیگه شعر یه ظرف پر میوه یه باغ پر گل نیست.....اینجا حرف قشنگ یعنی.....کمرم تازه زیر بار مشکلات که شکسته بود جوش خورده.....یعنی تنهایی.....یعنی رفتن.....یعنی شکستن......هر چی هست به اندازه ی بقیه چیزا گند و افتضاح نیست....یعنی موندن بدتر از هر نوع رفتن.....خوب پس چرا اینطوری.....فکر نمیکردی من بفهمم داری کم کم پا پس میکشی.........
به من بخشیدی تمام عشق و همدلی ات رو........حال خوشی دارم عزیزم.....دارم از خوشی میمیرم.....پس عزیزم نمیفهمی چطوری تمامش کنم؟چیزی رو که خودم شروع کردم.........چهره تورو میبینم....اگه میتونستم تمام راه تو رو با خودم میبردم......ببین چی میگم...همیشه چیز هایی وجود دارد که من تاوانشو نمیپردازم.....چطور تمامش کنم......این چیزی که خودم آغازش کردم..........
همراه شو عزیز...همراه شو عزیز......تنها نمان به درد....که این درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمیشود....دشوار زندگی .......هرگز برای ما.......بی رزم مشترک آسان نمیشود.....تنها نمان به درد....همراه شو عزیز......................... چی بگم....پس این ابرای بالا سرمون کی کنار میرن......ما داریم کجا میریم...........وقتی هیچ عشقی تو روحمون نیست......(وهیچ پولی تو جیبمون)تو نمیتونی بگی ما راضی هستیم......تو نمیتونی بگی هیچ تلاشی نکردیم......ولی من هنوز دوست دارم...........هر جا میرم میبینمت.....چه ربطی داره....نمیدونم......
دیشب تا صبح نخوابیدم....به هر دری زدم باهات حرف بزنم......نشد.......چقدر دلم هواتو کرده.....کجایی؟.....چقدر بیدار بودم؟.....نمیدونم.........من هیچ کاری نکردم؟.........سالها فریاد زدم.....ضجه زدم.....برای تو و تو هنوز هم صدامو نمیشنوی........یادته؟......تو دیوونه ای ......تو هم فهمیدی؟........آره میشناسمت........خیلی وقته........
|
About
دیر است گالیا....دیگر برای من ترانه دلداگی و فسانگی نخوان Archivesآذر 1388آبان 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
تیوا پرهام |