|
آروم آروم رفت پیشش باورش نمیشد بعد از این همه سال دوباره بهروز رو ببینه.روی نیمکت نشست به چشمای سبزش زل زده بود.چقدر احساس پیری کرد.بهروز چقدر پیر شده بود.چند سال گذشته بود؟از کی؟آزادی...خبر...روزنامه...نه. یهو به خودش اومد دید کنار بهروز نشسته -سلام!خوبی؟آره منم. انگار هزار سال گذشته بود و الان زمان ایستاده بود و به عقب برگشته بود.به اون موقع ها که همه دور هم جمع میشدن.شور داشتن. -باورم نمیشه تویی.چقدر عوض شدی.به دور خیره شد.نگاهش روی روبان آبی که روی درخت تاب میخورد میخکوب شد...باورم نمیشه.دختر خورشید بعد از سالها اینجا کنار من واین شب سرد کجا بودی شیدخت؟ -من خودمو معرفی کردم.تمام آرمان هام بهم ریخت ولش کن بعدا" برات میگم تو چی کردی؟کجاها رفتی؟ -من فرار کردم ترسیدم...در رفتم.روزای سختی بود میخواستم پناهنده شم شوروی ولی...شیدخت اونجا خیلی فرق داشت.با چیزی که تصورشو میکردیم خیلی سر خورده شدم.رفتم آلمان ول کن بقیه شو بعدا" میگم خیلی باهات حرف دارم.خیلی اندازه یه عمر. -هنوزم سوت میزنی خیلی قشنگ.هنوزم با سوتت به خلصه میرم.چقدر گذشته......احساس پیری میکرد.نمیدونست باید از زندگیش بگه یا نه...حتما" از زندان رفتنش خبر داشت...پاشو قدم بزنیم منم دیگه باید برم خونه هوا سرده. -بریم پاشد هنوزم خوش تیپ بود قد بلند باید ختما" سرشو بلند میکرد تا ببیندش.اونم خیلی چیزا و راجع به بهروز نمیدونست روبان آبی تو هوا به پرواز در اومده بود.
مردم رسما" خودشونو تعطیل کردن....وقتی ورم عقل ها روز به روز ملتهب تر میشه.....کی میخواد جلوی سیلاب خونی که ریخته میشه رو بگیره....مردم واسه هم قصه میگن......قصه هایی که خودشون هم قبول ندارن....روز به روز فسیل تر میشن....اما تظاهر میکنن.....انگار همه چیو فراموش کردن.....هه....ما چه زود فراموش میکنیم......از یه سوراخ نباید دوبار گزیده شد.....دنیا مارو کم نداشت....دنیا وجود هیچ کس رو کم نداشت.....ما بودیم که کم آوردیم....هرچند همون موقع هم هیچکس نفهمید.....
چه تابستون شومی بود.....خدا رو شکر که تموم شد....... پرده رو کنار زد.......هوا کاملا" تاریک شده بود.....برف همه جا رو سفید کرده بود.....هنوز هم میبارید.....دستشو به شکمش کشید.....درد عجیبی وجودشو فراگرفت....یه وقتی یه کوچولویی......... جلوی آینه رفت....به چشماش خیره شد که دیگه برق نداشتن....خیلی وقت بود که موهاشو بالای سرش جمع نمیکرد......اون دسته موی بافته شدش رو مدت ها بود باز کرده بود....دیگه چیزی واسه نذر کردن نبود که موهاشو ببافه......موهاشو بست....نگاهش به بالای آینه افتاد......روبان صورتی.......اونو به سالها پیش برد.....همون موقع ها .....که موهاشو بالا میبست....با خودش گفت:انگار امشب همه ی خاطرات میخوان با هم بیان......دست و صورتش رو شست...توی کمد دنبال یه لباس گرم میگشت...لباس ها رو اینور و اونور میکرد....همینطوری......الکی....چشمش به اون لباس افتاد....یه پیرهن شب...دکلته ساده مشکی....با دستکش ساتن مشکی....به خودش اومد....لباس رو کنار زد.....یه لباس پشمی گرم ورداشت....توی این لباس دو برابر به نظر میرسید.....احساس پیری میکرد.....چراغارو خاموش کرد....زد بیرون....سوز شدیدی روی پوستش حس کرد.....خیلی وقت بود بیرون از خونه نیومده بود.....با ترس اولین قدم رو برداشت...پاش توی برف فرو رفت....خدا رو شکر کرد....که بعد از اینهمه مدت پاشو رو زمین سفت نذاشته....هنوز توانایی مواجه شدن با زمین سفت رو نداشت....هنوز میخواست رو هوا باشه.....احساس کرد چقدر دلش برای این هوا تنگ شده بود....دونه های برف ....ایکاش بود......یه گلوله برف....شادی های زیاد.....احساس کرد اونشب همه لباس سفید پوشیده بودن.....همه......مث اون موقع ها که همه باهم بودن.....پشت هم بودن......انگار لباس سفید داشتن.....یهو احساس کرد یه صدای آشنا شنید......یه آهنگ..یه سوت آشنا.....آهنگ خیلی آشنا بود.....تم آهنگ آفتاب کاران جنگل بود.....برگشت.... مردی روی نیمکت نشسته بود....سرشو فرو برده بود توی یقش...... .نه اشتباه نمیکرد.....این صدای سوت رو خیلی خوب میشناخت....صدای صوت بهروز رو خوب میشناخت......انگار دوباره روبان صورتی بسته بود......و به صدای بهروز گوش میکرد......همینطور که ایستاده بود.....سنگینی نگاهی رو حس کرد......صدای سوت قطع شده بود......مرد خیره به زنی که اونور تر ایستاده بود نگاه میکرد...... -شیدخت....!تویی؟
شب بود.....خورشید به روشنی میدرخشید.....پیرمردی جوان....یکه و تنها به همراه خوانواده اش.....در سکوت گوش خراش شب.....قدم زنان.....ایستاده بود...... به جون خودم!!!!!
سرما تو تن دخترک رخنه کرده بود.....نگاه هر آدمی که از کنارش رد میشد مث این بود که به نقطه نقطه ی بدنش تجاوز شده....صورتشو فرو برد تو شال گردنش.....شاید یکم گرمش بشه.....ولی سرما ولش نمیکرد.....از دور سایه شو دید.....دیگه سرما هم نمیتونست به گرمای وجودش خیمه بزنه....
چقدر این چند روزه سرم شلوغ شده....خیلی سرگرمم خیر سرم.....واسه خودم یه پا کدبانو شدم به قول بعضیا دیگه الان یه زن ایده آلم.....همون آدمی که فکر میکنه من بهش گفتم زن ستیزی.....خداییش شدیدا" بیکار بودم....امروز زدم قیافه ی یه دختر توپول رو داغون کردم....خوب چیه تاحالا به غیر از درس به چیز دیگه ای فکر نکردم.....من که مث بقیه نبودم....اصلا" از این چیزا هیچی حالیم نمیشد حالا چه میدونم های لایت میکنمو سایه ی ۷ رنگ به چشو چال مردم میزنم ببین تورو خدا کار ما هم به کجا رسیده.....الکی خوشیم.....
زمستان هم اومد...و من داره روز به روز غصه ام واسه دانشگاه بیشتر میشه به قول یه نفر سگ تو این هوا میره اردبیل......اما خوب چی کنم دیگه....یه چیزی یادم افتاد.....پارسال این موقع ها داشتم خر میزدم....اندازه ی یه خرس غذا میخوردم.....همون اندازه میخوابیدم....یه چیز دیگه هم یادم افتاد....بابام همیشه زمستونا که میشه مارو جمع میکنه و برامون از خاطرات زمستوناش میگه....از اون روزایی که مینشستن تو کتابخونه ی شهرشون شعر زمستان اخوان ثالث رو میخوندن.......دور یه میز......یه جای دنج....بیرون سرما کولاک میکرد....و هوا بس ناجنمردانه سرد بود....
|
About
دیر است گالیا....دیگر برای من ترانه دلداگی و فسانگی نخوان Archivesآبان 1388تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
تیوا پرهام |