|
آوای بین خواب و بیداری رنگش پریده بود تو خواب حرف میزد فریاد فریاد.از خواب پرید:من هیچی نمیدونم. هنوز کابوس میدید.هوا روشن شده بود.یه هفته ای میشد که از دیدارش با بهروز گذشته بود از وقتی بهروز رو دیده بود کابوس هاش دوباره شروع شده بود.چقدر دورو برش شلوغ بود.به اطرافش نگا کرد.نور آفتاب آزارش میداد.پاشد پرده رو کشید.وسط اون همه شلوغی یهو یه چیز توجهش رو جلب کرد.یه شماره.این شماره ی کی بود.چرا یادش نمیومد.وای...کی شماره بهروز رو گرفته بود؟شماره رو گذاشت رو میز تلفن حالا مجبور بود بهش زنگ بزنه.چرا این شماره لعنتیو گرفته بود.بهروز یه خاطره بود مال سالها پیش.چرا دوباره؟ یعنی سرنوشت اونا این بوده.چقدر احساس میکرد خودش و بهروز و همه پیر شدن.با خودش گفت بهتره زنگ بزنه.یه هفته گذشته. شماره رو گرفت.رو پیغام گیر بود:سلام فعلا" نمیتونم....الو.... -الو...سلام.شیدختم. -سلام خوبی خیلی منتظر زنگت بودم چرا انقدر دیر. دلش نمیخواست به این سوال جواب بده پس گفت خوبم و زنگ زدم حالتو بپرسم. خوب بود و دعوتش کرد به ناهار تو خونه خودش. وقتی گوشیو گذاشت ور سرزنش گرش گفت چرا قبول کردی؟اه این ذهنه درگیر منو ول نمیکنه.خوب تا ظهر وقت زیاد بود تا کاراشو بکنه در کمد رو باز کرد.لباسارو ریخت بیرون نمیدونس کدوم بهتره همینطور زیر و رو کرد تا لباس خاکستری آستین بلندو ورداشت باز رفت تو رویا آخرین باری که اینو پوشیدتولد خواهر امیر بود.چقدر این لباسو دوس داشت توش راحت بود.همینطور که ورش میداشت روبان خاکستری از لباس لیز خورد افتاد جلو پاش.یعنی این روبانو شب تولد هم زده بود؟ باید میرفت.لباسو پوشیدروبانو از جلو پاش ورداشت.موهاش کوتاه بود نمیتونس ببندتش با این روبان.روبانو رها کرد.فکر دوباره دیدن بهروز اونم چهره به چهره ور سرزنش گرشو بیدار میکرد.نادیده اش گرفت هرچی میخواد بشه.نیم ساعت بعد جلو خونه بهروز بود.یه خونه کوچیک نقلی ولی تمیز وقتی وارد شد همه چی مرتب بود.از خودش خجالت کشید که انقدر شلخته بود.یکم حرفای روز مره زدن.یهو توجهش به یه چیزی رو میز گوشه اتاق که پر عکس بود جلب شد.یه عکس از یه چهره آشنا بهروز نگاهشو دنبال کرد رسید به اونجا سرشو انداخت پایین.پرسید:این...عکس...عکس..یوسفه؟ -آره.اشک تو چشای سبز بهروز جمع شد. -یوسف الان کجاس؟ -داستانش طولا.... -الان میخوام بشنوم. -بعد از اینکه از روسیه خارج شدم رفتم آلمان بهت که گفتم خیلی سرخورده بودم.اونجا یه مدت پیش یوسف بودم.یه بار که واسه خرید رفته بود.ریختن سرش انقدر زدنش نامردای کثافت.فاشیستا...که مرد. انگار آب سردی ریختن رو سرش.با خودش میگفت یوسف مرد.یاد اون روزا افتاد که یوسف همه رو میخنوند سر به سر بقیه میذاشت همه ولی همه دوسش داشتن از بهترین افراد بود.خدایا چرا موهامو کوتاه کردم. اونشب با یاد یوسف و روبان خاکستری تمام شب رو گریه کرد.
تــــــوجـه: لطـفـــاً جهـت اعــلام حمـــایـت تنها بـــه آدرس پست الکترونیکی زیر ایمیل فرستاده و اعلام حمایت کنید تا در لیست حامیان از دانشجویان در بند قرار بگیرید : Mail : 10.bahman@gmail.com این طرح از فرهنگ جلالی عزیز است . از حمایت همه ی دوستان سپاسگزاریم٬ باشد که این حرکت انسان دوستانه به آزادی همه ی دربندیان بینجامد. برای ارتباط نزدیک تر و استفاده از فکر خلاق شما بر آن شدیم با درج مطالب نغزتان در این بلاگ همبستگی خود را محکم تر نماییم٬ پس دعوت ما را پذیرا باشید و با ارسال مطالب شیوای خود در این خصوص یاریمان را پر رنگ تر سازید. منتظر دریافت نوشته های شما هستیم. از دوستانی که هنوزبه ما نپیوسته اند صمیمانه استقبال می کنیم. ۱۰ بهمن روز اعلام حمایت وبلاگ نویسان ایران از دانشجویان در بند
|
About
دیر است گالیا....دیگر برای من ترانه دلداگی و فسانگی نخوان Archivesآبان 1388تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
تیوا پرهام |