تبليغاتX
همینه!!!

همینه!!!

زمان برام به عقب میره......

الان میدونم که تو زمان حال زندگی نمیکنم....مثلا" امروز یه سگ ولگرد رو دیدم.....خواستم راجع بهش بنویسم ولی نشد....اصلا" مگه اون راجع به من مینویسه که من بخوام راجع بهش بنویسم....هنوزم دلم واسه یه داد بزرگ تنگ شده....از اون دادا که آدم رو خالی میکنه....دارم تو گذشته غرق میشم....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت23:41توسط پرواز | |

وحشی بمون.....

تو به کی نیاز داری.....چه کسی رو دوس داری....

امشب موهامو سشوار نکردم...شبیه ببئی شدم.....

هروقت زمین بخوری میتونی پاشی چه سخت همه چی تموم میشه.....امشب میخوام هر چی تو دلم هست بنویسم....هرچی....دلم میخواد یه عالمه بنویسم دستم گرم شده واسه نوشتن....از خودم شروع میکنم....من ۲۰ سالمه یعنی هیچی...وزنم ۴۰ کیلوئه....من سبزه ام.....خیلی لاغرم....از بچگی به خاطر شبیه نبودنم به بقیه اعضای خانواده مورد تحقیر قرار گرفتم...از بچگی با موزیک و کتاب بزرگ شدم...تو مدرسه درسم خوب بود راهنمایی و دبیرستان خیلی شیطونی کردم ولی دوستام دوسم داشتن....از ۱۳سالگی فهمیدم من با بقیه از نظر فکری جسمی روحی با بقیه تفاوت دارم...تو ۱۵ سالگی پسر عممو از یه بیماری سخت نجات دادم...از  روز اول مدرسه مستقل بودم....هیچوقت مادرم دنبالم نیومد...تا ۱۰ سالگی پدرم دور از ما تو ساوه کار میکرد و فقط آخر هفته میومد پیشمون....بهترین آخر هفته هاییی که داشتم بود.......۱۲ سالگی عاشق شدم برای اولین بار ...عاشق یه پسر خیلی خیلی از خودم بزرگتر....که دیر جنبیدم و ازدواج کرد...الان یه نفرو دوس دارم که منو دوس نداره به اسم مینوس....

حالا از دوستام بگم....

سحر...کسی که از اول راهنماییی باهاش دوستم....پرستاریه همینجا میخونه....به پشتکارش غبطه میخورم....

الهام....اول دبیرستان باهاش دوس شدم....ازم بزرگتر بود...شاعر نویسنده....روانشناس...ترسو .....به معرفت....دوست حامد......عاشق سابق کارن....هیچی ازش نمینویسم...

میترا.....دوست مهربونو خوبم.....خاله.....معماری میخونه...میخواد زنه میلاد شه...همسایه...محدود....تو دوران سختی سرشو میذاشت رو شونه ی من گریه میکرد.....آرزوش این بود گریمو یه بار ببینه....عاشق غذا خوردنمه.....دوسش دارم.....

دامون.....دوست جگرم....ریش پورفسوری خیلی بهش میاد.....دراز....چمبه....لاغر...کلی با هم خاطره داریم...کوه  کلاس زبان...تئاتر بهرام بیضایی...عاشق داییشم که نویسنده س .....قبل رفتنم به اردبیل گریه میکرد و میگفت بمون بو قرمه سبزی بگیر.....با مرام....اونکه دوس دختر پولدار داره....امشب مست کرده بود زنگید کلی شرو ور گفت....مکانیک میخونه

بابک۱...هنر مند...دوست دوران با مزه نجوم....خوشتیپ...خوش هیکل...اغفالش کردم هنر بخونه.....رتبه ی ۶۸ کنکور رو آورد...طراحی صنعتی هنر تهران میخونه....خوش به حال کسی که دوسش داره....

بهرنگ....قل بابک....دوست خیلی خیلی قدیمی که پیداش کردم....بافقه....جوش کاری میخونه...۴ ساله ندیدمش...سیبیلو....صداش خیلی قشنگه.....با معلومات....شعر خوب حفظ میکنه....منو همش ترور شخصیت میکنه...ولی دوس دارم رفتارشو با خودم...بهش احترام میذارم...

بابک.....قل بهرنگ....ایضا" بالایی تا....رشته.....رشتش یادم رفته....صداشو با بهرنگ اشتباه میگیرم...ولی صداش شیطون تره.....بیشتر از بهرنگ بهم رو میده.....ترور شخصیت....دلم برای جفتشون خیلی تنگ شده.....

سینا.....اسطوره.....کلاسیک....اونکه پسر عمه ی دو قلو هاست.....سیبیلاشو زده.....با حال....با معلومات...کنارش میشه راک گوش داد و فیض برد.....هم عقیده ی من تو خیلی مسائل....خیلی مهربونه.....

هوتن....بوف.....بوف مقدس.....کوچولو....به قول ترکا سیچان.....با مزه...پر انرژی...واسه موسوی خودشو کشت چه شبا که بیدار نبود....خیه ذره ترسو.....شب قبل از اومدن موسوی....خاطره ای از می خوردنو فیلمو عکسو ....بسکتبالو...ساندویچو چایی....واقعا" مهربونه....خیلی دوسش دارم....عمران...هم دانشگاهی...

شایان....دوست آبنوس....شاعر...نقاش.....خوش ذوق....گارسونه الان...عمران.....هم دانشگاهی....۶۹ ....قهرمان تکواندو....آبنوس رو خیلی دوس داره...خیلی....به یاد هر روز گل فرستادن به خوابگاه....کادو خریدنا....شام و ناهارایی که دور هم بودیم...

حجت.....خط صاف من.....شیرازی.....لاغر....دماغ دراز...زشت....من نمیدونم این دخترا چی تو این میبینن که عاشقشن انقدر...بد اخلاق...بد عنق...هنرمند...معماری..هم دانشگاهی....کلی با هم خاطره داریم...روستاهای اطراف اردبیل....خاطرات روستای میرزا نق....رفیق روزای تنهایی من....منم رفیق روزای تنهایی اون....کسی که بهم سیگار کشیدن یاد داد.....بهم بوسیدن رو یاد داد.....کسی که گذشته ی بدی داره.....همش تو دلمه...دوست دارم زشته بیریخت...خط ممتد....

آبنوس......آخ از این چی بگم......قل من...نفس من....دوست...هم اتاقی...هم دانشگاهی....۳۷ کیلو....زبان میخونه....از چی بنویسم....وقتی ۵ ماه بودیم و هر روز از این ۵ ماه خاطره بود....خاطرات شیرین...اگه هم تلخ بود آخرش شیرین میشد....هر وقت گریم میگرفت زود تر از من اشکش سرازیر میشد....اونکه همش حجت و میثم رو گاز میگرفت...بیچاره ها همیشه از دستش کبود بودن...بهش رقص یاد دادم....مامانم...هر وقت هرجا میرفت برام نامه میذاشت....خوره ی چایی.....عاشق کفش گونی....هم سلیقه من....مت من....خیلی دلم براش تنگ شده...اگه ۲۰ سوالیش کنن جوابش میشه جا سوئیچی...دوست شایان.....

 

این همه ی زندگیه منه....البته آدمای خوبش.....

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت1:14توسط پرواز | |

حقیقت داره به سمتم میاد...حقیقت منو دوس داره.....

تازگیا فهمیدم که جسم من تو پر نیست...من تو خالیم.. هیچی نیست که منو پر کنه... تازگیا فهمیدم احساساتم مثل وجودم تو خالی میشه... و به تدریج تو درونم ذوب میشه و مثل خوره می افته به جونم...هروقت بیانشون میکنم از درونم فوران میکنه و من خالی میشم... احساس حماقت میکنم.....به ضربان قلبم که گوش میکنم...احساس میکنم خون حرکتش آهسته و آهسته تر میشه....مثل اینکه داره داره خون بدنم منجمد میشه....سرشار از بغض و گریه میشم....من اینجا رو میشناسم...ولی اصلا" برات اهمیت نداره...شاید قبلا" اینجا بودم....افکارم داره مغزم رو منفجر میکنه....ضخیم...بلند...سیاه...تنها چیزی که میخوام سیاهی و خاموشیه.....سیاهی و خامو.....

آدم آدم تو حرومزاده ای....

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت22:58توسط پرواز | |

روزای گرم و آفتابی....شبای مهتابی...با اینکه میدونی آخرش هیچی نمیشه....و دوباره تنها میشی...اما باز آهنربا کار دستت میده.....خواهش میکنم سعی کن بفهمی.....میدونم سعی میکنی در بری....پنهان بشی....یه سریا درگیر زندگین...یه سریا زندگیشون درگیری.....همه مشغولن.....فقط ماییم که چون فک میکنیم متعلق به اینجا نیستیم....خودمونو درگیر نمیکنیمو واسه خودمون دل خجسته ای داریم....تو این هیرو ویر موبایل هم خراب بشه دیگه.......دلم یه فضای تازه فردا با چن نفر قرار دارم که شاید دوباره یه خورده حالم بیاد سرجاش.....یه سری رفقای قدیمی....چقد اونموقع ها خوش بودم....از سر و کول همشون که از من بزرگتر بودن بالا میرفتم....همیشه بهم میخندیدن...به تنهایی واسه خودم پت و مت بودم....اما الان میخوام به عنوان یه آدم بزرگ ظاهر بشم....نمیدونم چطوری باید باهاشون روبه رو بشم....حتما" فک میکنن من هنوزم اونقد شادم....دنیا چه زود عوض میشه...

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت23:51توسط پرواز | |

دیروز اومدم....اونجا تو بی خبری بودم...فک میکردم همش یه سری دعواست....صحنه مرگ اون....منقلبم کرد....فقط اشک میریختم....حتی نتونستم بخوابک دیگه.....همش جلو چشمم بود....چقد آدمای بد زیادن....اینجا دستو بالم بستس نمیتونم پرواز کنم.....یه پرواز درست حسابی....من نمیترسم....دارم کرخ میشم....کسی اونجا نیست....هیچکس صدامو نمیشنوه....من دردتو احساس کردم....هیچ دردی نیست که بگیری.....دور دستا یکی داره پرواز میکنه....لبامون حرکت میکنه اما نمیشنون چی میگیم.....مثل بازیای بچگیامون که یکی باید شلیک میکرد....فصل ها زمان رو تغییر میدن...و اونا همیشه این بازیو بردن....

پرواز واسه آزادی.....

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت20:30توسط پرواز | |