|
احساس میکنم که میشناسمت...نمیدونم از کجا و چطوری....میدونم بهت احتیاج دارم...نمیدونم چجوری...تو سعی میکنی ببینی...من نمیخوام بری....دستمو بگیر...میرم بالا جایی که احساس میشه...شهر سبز شده....من نیاز به دیدن دارم...الان دارم ترکت میکنم...سعی کن بفهمی...من میدونم سعی میکنی که احساس کنی.....زندگی داره یبار دیگه امتحان میکنه.....فاجعه طبیعت....من سعی کردم که.....در تمامیت غرق شدن....خاطراتم یخ زده.....شاید یه چیزایی یادم بیاد....زمان برای تغییر دادن شاید درد رو از بین ببره....من میخوام سرنوشتو تغییر بدم...تو در تاریکی آشکار شدی....تو در درد اومدی....مثل اینکه نباید هیچوقت جایی باشم که بهش تعلق دارم....سکوت هیچوقت نمیره...باید حرف زد....از من متنفر نباش...من مثل تو متفاوت نیستم....از دنیای مجازی خودت بیرون بیا...من نمیخوام برم...از من متنفر نباش...خسته شدم....
|
About
دیر است گالیا....دیگر برای من ترانه دلداگی و فسانگی نخوان Archivesآبان 1388تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
تیوا پرهام |