|
دیروز اومدم....اونجا تو بی خبری بودم...فک میکردم همش یه سری دعواست....صحنه مرگ اون....منقلبم کرد....فقط اشک میریختم....حتی نتونستم بخوابک دیگه.....همش جلو چشمم بود....چقد آدمای بد زیادن....اینجا دستو بالم بستس نمیتونم پرواز کنم.....یه پرواز درست حسابی....من نمیترسم....دارم کرخ میشم....کسی اونجا نیست....هیچکس صدامو نمیشنوه....من دردتو احساس کردم....هیچ دردی نیست که بگیری.....دور دستا یکی داره پرواز میکنه....لبامون حرکت میکنه اما نمیشنون چی میگیم.....مثل بازیای بچگیامون که یکی باید شلیک میکرد....فصل ها زمان رو تغییر میدن...و اونا همیشه این بازیو بردن.... پرواز واسه آزادی.....
|
About
دیر است گالیا....دیگر برای من ترانه دلداگی و فسانگی نخوان Archivesآبان 1388تیر 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 شهریور 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
تیوا پرهام |